کمردرد و هردردی."سالها دل طلب جام ....."
ای طبیب جسم و جان خود بناز چون برآری هرچه خواهی از نیاز
جسم تو آن کشتزار زارعی است جان تو کشت است زراعت واقعی است
آن طبیب و کشت و هم آن کشتزار موهبت باشد زسوی کرد گار
هیچکس جز خود ندارد نوش خویش گر بخوانی شاهد الله خویش
هیچکس جز تو ندارد هوش تیز کز کجا خیزد بلایا و ستیز
"درد" را دانی چه عظمی نعمت است؟ پیشگوی ضایعات و نقمت است
"درد" تو باشد یک "آژیر" خطر صاحب آن کالبد را این "خبر"
"ضایعه" بر جسم و جان وارد شده دفع کن فورآ "دلیل" واقعه
هان! نپندار "درد" تو باشد "مرض" این غرض یعنی همان "ام المرض"
"ام الامراضی" که آمد در خبر هست "علامت" جای "علت" در نظر
هرکه دفع این "علامت" را نمود حتم دان "کفران" نعمت را نمود
یک "علامت" کو "پیام و راهنما" ست "داروی دفعش" بلای جان ماست
(pain killer را دان تو یک patient killer - symptom را گر زدی cause شد killer)
گر بخواهی "درد" را ساکت کنی باید "علت " را زجایش بر کنی
ای تو صاحب نام و پست و اختیار می نویسی نسخه و رآی وشعار
بر حذر باش از "علامت دافعی" چون که "علت" میبرد هر "نافعی"
گر تو در تدبیر خود "درد" کشته ای "دزد" را آزاد و "دزدگیر" کشته ای
مجرمی از دست قانون گر گریخت حتم دان هرچه"علامت"داشت ریخت
"درد" را آگاهی دادن سادگی است "علم" و "طب" و "فقه" "علت سودگی" است
دردمند خود آگه از حالت بود آدمی خود آگه از صورت بود
علم یعنی کشف "علت" در حدوث نی "علامت"پروراندن در نفوس
طب بود "علت" زدودن از مریض نی "علامت" کندن از روی مریض
فقه یعنی پروراندن آدمی کو نیاساید ز"علت" ها دمی
شاهدی در شرح منظوم مینواخت "علت" و "معلول" از هم میشناخت
"درد" را می گفت "معلول" تمام "علت"ش را گفت فزون تا ناتمام!؟
.....................